چشمان تو
اي دل به كمال عشق آرآستمت وز هر چه به غير عشق پيراستمت يك عمر اگر سوختم و كاستمت امروز چنان شدي كه مي خواستمت
اي دل به كمال عشق آرآستمت وز هر چه به غير عشق پيراستمت يك عمر اگر سوختم و كاستمت امروز چنان شدي كه مي خواستمت

بچه ها شوخي شوخي به گنجشک ها سنگ مي زنند
و گنجشک ها جدي جدي مي ميرند
آدم ها شوخي شوخي زخم مي زنند
و قلب ها جدي جدي مي شکنند
و تو شوخي شوخي لبخند مي زني
و من جدي جدي عاشق مي شم

تماشايي ترين تصوير دنيا مي شوي گاهي
دلم مي پاشد از هم ، بس که زيبا مي شوي گاهي
حضور گاه گاهت بازي خورشيد با ابر است
که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي
به ما تا مي رسي کج مي کني يکباره راهت را
ز ناچاري است اگر همصحبت ما مي شوي گاهي
دلت پاک است ، اما با تمام سادگيهايت
به قصد عاشق آزاري معمّا مي شوي گاهي
تو را از سرخي سيب غزلهايم گريزي نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا مي شوي گاهي
بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و انوده شب تار بميرم
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
دربستر اشک افتم و ناچار بميرم
ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم
تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم
بگذار بدانگونه وفادار بميرم
پيداست هنوز شقايق نشدي
زنداني زندان دقايق نشدي
وقتي که مرا از دل خود مي راني
يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي
پاييز بهاريست که عاشق شده است
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند ؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود آمدم او رفته بود
دل زدستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند
خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد
عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد....